زمان
تا زمان
لنگ لنگان... از برابرم بگذرد
و اکنون
زمان ، به ریشخند
ایستاده است
تا من از برابرش بگذرم....
"شاملو"
خیانت به عشق ممنوع!!!!!
تا زمان
لنگ لنگان... از برابرم بگذرد
و اکنون
زمان ، به ریشخند
ایستاده است
تا من از برابرش بگذرم....
"شاملو"
من اکنون تنها در پاییزم ..تنها درون کلبه تنهاییم روزها را سپری می کنم
نمی دانم تا کی باید اینگونه باشم...
تا کی باید کلمه تنها را به دنبال اسمم یدک بکشم.
تا کی به انتظارت باشم تا به کلبه تنهایی من قدم نهی و هرگز قصد رفتن نکنی .
کی نازنین تنها نازنین.... با تو می شود..
نمی دانم ای کاش می شد لحظه ای به کارای خدا سرک کشید تا بفهمیم چه می شود
...سکوت را دوست دارم ...
تنهایی را دوست دارم
اما دوریی تو وانتظار را هرگز دوست ندارم..
مي دهم خود را نويد ســالِ بهتر ، سال هاســت گــــر چه هـــــر سالم بَـتـر از پـار مي آيد فـرود
م.اخوان ثالث
این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه درد دلم انگار جای هیچ کس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست
حتی نفسهای مرا ازمن گرفتند
من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست
( دنیای مرموزی است ما باید بدانیم
که هیچ کس اینجا برای هیچ کس نیست )
من میروم هرچند می دانم که دیگر
پشت سرم دعای هیچ کس نیست
در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عذاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه هاي و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي ماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و تست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من
بگذار
فروغ فرخ زاد
آری این آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من دگر به پایان نمی اندیشم
که همین دوست داشتن برایم زیــبـــــــــاســــــــــــــــت !!!
فروغ فرخزاد !!!
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
فروغ فرخزادو به من سر زدن . بخدا وقتی میبینم دوستای خوبی مثل شما دارم
خدا رو شکر میکنم و دعا میکنم همیشه شما رو داشته باشم
امیدوارم این پست هم مورد پسندتون باشه و از نظر دادن هم صرفنظر نکنید
خوب دیگه فعلا بابای.
اینطوری زندگی کنیم: شاد اما دلسوز
ساده اما زیبا ، سربه زیراما سربلند
مصمم اما بی خیال ، مهربان اما جدی
سبز اما بی ریا ، عاشق اما عاقل ....
یه شعر خوشکل اوردم:
گوش کن می شنوی ؟
از دور دست ها می اید می شنوی؟
صدای غم زده ی تاریک مرا می شنوی؟
از بالای پل ابر ها می اید می شنوی؟
گوش کن برایت امشب اخرین ترانه را می خوانم
اخرین ترانه ی زندگیم را می خوانم
زیر طاق اسمان زیر باران زیر اقاقی ها می خوانم
از چه بخوانم؟
از یاس ها شقایق ها بخوانم؟
بگو از چه بخوانم؟
از وداع از اخرین لحظه ی تلخ جدایی بخوانم؟
اسمان فریاد می کشد...
نجات نجاتم دهید...
باد می نالد
گوش کن!!!
می شنوی؟
صدای من است صدایی که هر وقت خواندم گوش کردی
ولی
ببخشید که دیر آپ کردم آخه دارم روی یکی از شعرهای جدیدم کار می کنم
به محض این که تموم شد تو وبلاگ می ذارمش
البته الان هم دست خالی نیومدم:
خداوندا می دانم و ایمان دارم که کار تو بدون حکمت نیست
و باز هم ایمان دارم گر ز حکمت ببندی دری ز رحمت گشایی در دیگری
خداوندا تو مصلحت مرا بهتر از خودم می دانی
ولی ..............
اما نه چون تو می دانی و من نمی دانم ...
پس هیچ حرفی ندارم جز شکر حکمت ها و رحمت های تو
و الهی مرا آن ده که آن به
امروز با یه شعر از خودم اومدم
تو رو خدا مسخره نکنید ها...
باز هم تنها شدم من باز هم تنها شدم من
باز هم بازیچه ی عشق این و آن شدم من
باز هم چشمان من را غم گرفت باز هم روز بدم از سر گرفت
باز هم در عاشقی خائن شدند یارم این بار هم قلب من را کم گرفت
بشنو از من این نصیحت گر عاشقی گر تب عشق دلت بالا گرفت
گر به هر جا و مکان که می روی یاد عشقت در دل تو پر گرفت
بین که او هم علشق تو میشود؟؟؟؟ یا رهایت می کند در سرنوشت؟؟؟؟؟
سکوتی خواهم کرد سنگین تر از فریاد....

غریبه از من و ما عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش که تن به شب نبازم
با غربت من بساز تا با خودم بسازم
تو خواب عاشقارو تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشق رو تفسیر تازه کردی
گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتی من یعنی به تو رسیدن
قلبم رو عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن از عشق جون سپردن
وقتی که هق هق عشق زجه ی احتیاجه
سر جنون سلامت که بهترین علاجه
عشق من عاشقم باش....
ولی زخم از همه خوردن شده کارم
از غریب و کسی که وصله ی جونه
پشت پا خوردن و مردن شده کارم
کاشکی هشیاری نصیبم نمی شد
باعث رنج و فریبم نمی شد
بعضی ها قید همه چیز رو زذن
بعضی ها اسیر اقبال بدند
اون بالا نشستی گوش کن ای خدا
چه عذابیه به دنیا اومدین
هر کجا پا می ذارم هر جا که می رم
پیش چشمام می بینم حلقه ی داری
ای خدا من خودمم هیچ نمی دونم
چرا هر گل پیش چشمام میشه خاری
مرگ تدریجی شده هستی برام
نقش خنده دیگه مرده رو لبام
ای خدا هر کسی از رها می رسه
می کنه چاه ذو رنگی پیش پام....
می کنه چاه دو رنگی پیش پام...
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری... نه دیداری
نه دستی بر سر یاری...
مرا آشفته می سازد
چنین آشفته بازاری...
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم؟؟؟
عجب آشفته بازاری است دنیا
عجب بیهوده تکراری است دنیا....
عجب بیهوده تکراری است دنیا....
حسِ غريبي است دوست داشتن
وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛
به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند